|
کاش نگاهت را برایم معنا میکردی تا.. تا مجبور نباشم آسمان را خود معنا کنم..
باغ را گیلاس ها فهمیده اند عشق را احساس ها فهمیده اند نبض گندم را به هنگام درو بوسه های داس ها فهمیده اند
زندگی یعنی یک شعر سپید تپش یک گل سرخ رویش خاطره ها سیلان نفس خسته شب در رگ روشن روز زندگی یعنی یک شهر شلوغ زندگی نقش بدیعی ست که نقاشی نیست و اگر لطف خدا یار شود خانه اش رو به فروپاشی نیست زندگی خط عمودی ست بر محور مرگ به موازات شقایق اما.
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟ کدام لحظه نایاب را اندیشه می کردیم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم آری! بی گمان پیش از این ها مرده بودیم...اگر عشق نبود..!
میخواهم چشمانت را برق باشم .. و ستاره شوم در تاریکی چشمان سیاهت میخواهم سکوت نگاهت را فریاد باشم تا بهار را صدا زنم و میخواهم اوج غم هایت را اشک باشم تا زلال چشمانت را به رخ باران کشم میخواهم شادمانیت را لبخندی ملیح گردم و میخواهم نمازهایت را،قنوت های سبزت را نیاز باشم..دعا باشم تا از معبود و مهربانم طلب کنم که تو را برای باران..برای آسمان..برای بهار و برای من و شاید تنها برای من نگاه دارد و در هر نیاز سبز خواهم گفت دوستت دارم تا بی کران نگاهت...
|
About![]()
Home
|