تبليغاتX
بهشت کوچک من

بهشت کوچک من

مروارید سیاه

زندگی یعنی یک شعر سپید

تپش یک گل سرخ

رویش خاطره ها

سیلان نفس خسته شب در رگ روشن روز

زندگی یعنی یک شهر شلوغ

زندگی نقش بدیعی ست که نقاشی نیست

و اگر لطف خدا یار شود

خانه اش رو به فروپاشی نیست

زندگی خط عمودی ست بر محور مرگ

به موازات شقایق اما.

+نوشته شده در ساعت11:33توسط SETAYESH | |

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

کدام لحظه نایاب را اندیشه می کردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم

آری!

بی گمان پیش از این ها مرده بودیم...اگر عشق نبود..!

+نوشته شده در ساعت14:27توسط SETAYESH | |

میخواهم چشمانت را برق باشم ..

و ستاره شوم در تاریکی چشمان سیاهت

میخواهم سکوت نگاهت را فریاد باشم تا بهار را صدا زنم

و میخواهم اوج غم هایت را اشک باشم

تا زلال چشمانت را به رخ باران کشم

میخواهم شادمانیت را لبخندی ملیح گردم

و میخواهم نمازهایت را،قنوت های سبزت را

نیاز باشم..دعا باشم

تا از معبود و مهربانم طلب کنم که تو را

برای باران..برای آسمان..برای بهار و برای من

و شاید تنها برای من نگاه دارد

و در هر نیاز سبز خواهم گفت

دوستت دارم تا بی کران نگاهت...

+نوشته شده در ساعت14:59توسط SETAYESH | |

"من سالهاست تو را می شناسم..

یادت می آید روز باران کودکی ده ساله بودیم

یادت آمد زیر باران برای همه مردم درمانده دعا کردیم

خاطرت هست به من آموختی،عشق لازمه دوست داشتن است

یادت آمد در حیاط بزرگ خانه مان به من قول دادی

 که دیگر کتابت را زیر باران نگذاری

پطروس را چی؟یادت هست؟

من آن روز پطروس دلت بودم تا تو کبری من باشی"

کوکب خانم را چی؟

همسایه دیوار به دیوارمان را می گویم.سراغی از او گرفتی؟

آن کودک روستایی را به خاطر داری؟

همان که حسرت زندگی اش را می خوردیم.

همان که به او می گفتیم خوشا به حالت!

راستی از حسنک چه خبر؟

افسوس که از گذشته فقط چوپان دروغگو را به خاطر داریم!

چرا تصمیم گرفتن را از کبری یاد نگرفتیم؟

چرا فداکاری پطروس را نیاموختیم؟!

چرا مهربانی را از کوکب خانم به ارث نبردیم؟

چرا ساده زیستن کودک روستایی را به خاطر نسپردیم؟

چرا؟!؟

+نوشته شده در ساعت17:19توسط SETAYESH | |

امشب باز میشه ستاره هارو دید.

از پنجره ی اتاقم چشمک تک تک شون رو می بینم.منم به روشون لبخند میزنم.

آسمون امشب خیلی قشنگه...

بازم نسیم خوشبختی رو روی گونه هام احساس می کنم.

یه لحظه چشمم رو می بندم و با تمام وجود طعم خوش زندگی رو حس میکنم.

دوباره موهام تو دستهای باد می رقصن..

جلوی شادی شون رو نمی گیرم.شاید اونا هم مثل من این چند وقت خسته شدن..

دوباره میتونم از این پنجره همه چیز رو قشنگ ببینم.

خیابون،ماشین ها،آدم ها..

دوباره از این بالا واسه بچه ها دست تکون میدم و اونا میخندن و جوابم رو میدن.

بعضی هاشون هم خجالت میکشن..

دوباره بر می گردم به دوران کودکیم..زمانیکه بدون توجه به دنیای اطرافم فقط با عروسکام بازی میکردم و بهم خوش میگذشت.

یه نگاه به اتاقم میکنم.دورتادورش پر از عروسکه..

پس باز هم بهم خوش میگذره..!

وای خدا..زندگی خیلی قشنگه..خیلی..

 

+نوشته شده در ساعت19:43توسط SETAYESH | |